زادروزم مبارکــــ :)

بخشنده :

دنیای یوناس کامل است . همه چیز تحت کنترل است . جنگ ، ترس ، درد و هیچ حق انتخابی وجود ندارد . برای هر یک از افراد مجموعه شغلی در نظر گرفته شده است .

وقتی که یوناس دوازده ساله می شود ، برگزیده می شود تا نزد بخشنده تعلیمات خاصی را فراگیرد . بخشنده خاطرات دردها و شادی های واقعی زندگی را به تنهایی ، تحمل می کند .

حالا نوبت یوناس است که حقیقت را دریافت کند . بازگشتی وجود ندارد .

 

کابوس باغ سیاه :

روان من از نیم تاریکی و ظلمت، آکنده است و نور شمع های ما، هرگز برای روشن کردن آن و این همه دیوار و سنگ کافی نبوده است. شاید همین است که خواب هایم همیشه هولناک و کابوس وارند و من تا کنون از روز زاده شدن از مادر، چهارده سال تمام است که هرگز رویا ندیده ام!

کابوس باغ سیاه روایتگر پسری 14 ساله است که به همراه خانواده اش در باغ اجدادیشان زندگی می کند...هیچکس تابحال قدم به بیرون از باغ نگذاشته است...

طبق رسم خانوادگی فردی که به 15 سالگی برسد حق انتخاب دارد ، بیرون رفتن یا ماندن درون باغ.اما مشکل این است که تابحال هیچ کس به 15 سالگی نرسیده است...هر کدام قبل از آن به طریقی جان خود را از دست داده اند و به سرنوشتی یکسان دچار شده اند.

و اکنون تولد پسرک نزدیک است....

 

مادربزرگت رو از این جا ببر :

در بخشی از کتاب آمده است "از آن‌جایی که من و خانواده‌ام بی‌اندازه باهوش‌ایم قادریم که درون آدم‌ها را ببینیم، انگار از پلاستیک سفت و شفاف ساخته شده‌اند. می‌دانیم بدون لباس چه شکلی هستند و عملکرد مذبوحانه‌ی قلب و روح و امعا و احشایشان را می‌بینیم.

وقتی یک نفر می‌گوید "چه خبرا پسر" می‌توانم بوی حسادتش را حس کنم، همین‌طور میل احمقانه‌اش را به تصاحب تمام مواهبی که ارزانی‌ام شده، آن هم با لحن خودمانی‌ایی که ترحمم را برمی‌انگیزد و دلم را آشوب می‌کند. آن‌ها هیچ‌ چیز راجع‌به خودم و زندگی‌ام نمی‌دانند و دنیا هم پُر است از این‌جور آدم‌ها.

مثلاً کشیش را در نظر بگیرید، با آن دست‌های لرزان و پوستی شبیه کت چرم پارافین‌خورده، به اندازه‌ی پازل‌های پنج‌ تکه‌ای که به عقب‌افتاده‌ها و بچه‌های دبستانی می‌دهند ساده و پیش‌ پاافتاده است. او به این خاطر از ما می‌خواهد ردیف اول بنشینیم چون نمی‌خواهد حواس بقیه پرت شود، می‌داند که همه بدون استثنا گردن می‌کشند تا زیبایی جسمانی و روحانی‌مان را ستایش کنند. مجذوب اصل‌و‌نسب و نژادمان می‌شوند و دوست دارند بی‌واسطه ببینند که ما چه‌ طور از عهده‌ی تراژدی‌مان برمی‌آییم. هر جا که می‌رویم من و خانواده‌ام در مرکز توجه‌ایم. "اومدن! نگاه کنین، اون پسرشونه! بهش دست بزنین، کراواتش رو بگیرین، دست کم چند تار موش رو، هر چی که تونستین !"

/ 17 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده مریم

ملیحه؟؟؟؟خیلی بدی.... من نمیام وبت تو هم نمیای؟؟؟بابا بیا دیگه من فقط تو رو دارم اون تو...بدو بیا دلم پوسید...

مائده مریم

ملیحه؟؟؟؟خیلی بدی.... من نمیام وبت تو هم نمیای؟؟؟بابا بیا دیگه من فقط تو رو دارم اون تو...بدو بیا دلم پوسید...

یکی

مرسی ...تولدت مبارکت...کتابایی که گذاشتی توی خیلی مواقعی که دل و دناغ نداشتم حال و هوامو عوض کرده و جدی می گم که سلیقه ات توی زمینه ی کتاب فوق العاده است[قلب][گل][گل][قلب][لبخند][تایید][تایید]

مائده مریم

بهههههههههههه ملیحه جان خودمان!حالت چطوره عزیززززززمممممم؟؟خوبی؟خوشی؟سلامتی؟هیچی....میخواستم حالتو بپرسم!دلم واست تنگ شده بود!

بابک

سلام. تولدت مبارک کتاباتو از کجا سفارش میدی؟

*پری*

میشه خواهش کنم که رمان هیچکسان3 رونسخهpdfشوبزارین ممنون میشم[خنثی]

مائده مریم

دوست عزیز دنگ دن دن ته حال چی تیست؟ هستی مریض؟ یا اینکه نیس؟ هیچ مرضی دوست عزیز دنگ دن دن ته حال چیتیستتتت دنگ دن دن هستی مریض؟ یا اینکه نیس هیچ مرضیییییییییییییییییییییی واای یکهو حس شعر گفتنم گل کرد!اینو باید با ریتم بخونی تا معنی دار شه!چطوری گل؟خوبی آجی؟چه خبرا؟داداشای گلت خوبن؟ یک خبر خوب:عید میام قمممممم با بابابزرگ و مامان و بابام1 وای ملیحه انقدره خوشحالمممممم من عاشق مرقد حضرت معصومه ام!

کیانا!

تولدت مبااااااارکــــ!! خیلی کیف میده این احساس به خود هدیه دادن اصن![نیشخند]

علی

کابوس باغ سیاه ترسناکه؟؟؟ قشنگ هست؟؟؟ انتشاراتی؟؟؟ راستی از کدوم سایت سفارش میدی؟؟ مادر بزرگت رو از این جا ببر قشنگ هست؟؟؟ انتشاراتی؟؟؟

علی

واقعا ممنونم.فکر کنم کابوس باغ سیاه رو بگیرم.[لبخند] شرمنده یک کم سوال زیاد می پرسم.