رازی را به من مگو ! - هتل کتاب

هتل کتاب
ورود شما به هتل کتاب را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
پارسا میلانی
صفحات اختصاصی
تبلیغات


یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ

ســلام بـــه دوستـــای خـــودم!

حالتون؟ احوالتون؟ چطوره حال همتون؟ (نیشخند)

خوش میگذره؟ دماغاتون چاقه؟نیشخند روزگار بر وفق مراده؟ کار و بار چطوره؟ بقال سر کوچتون چی؟ زن نگرفته هنوز؟...قهقهه...بابا یه آستینی بالا بزنید براش...نیشخند

+خب چرت و پرت گویی کافیست!نیشخند برویم سراغ موضوع مورد علاقه یمان ، کتاب!نیشخند

امروز با یک دانه کتاب باحال دیگر خدمتتان رسیده ایم :نیشخند

رازی را به من مگو!بغل

رازی را به من مگو ( Tell me no secrets) اثر جوی فیلدینگ ، کتابیه تک جلدی و زیبا که تلفیقی از ژانرهای رازآلود - درام - جنایی و رمانتیکه...

خودم به شخصه وقتی کتابو شروع کردم نتونستم بزارمش کنار و یکی دو روزه خوندمش!

به نظرم بیشترین کشش و جذابیت این کتاب در رمزآلود و معمایی بودن اونه...ویژگی ای که باعث میشه آدم دست از سرش برنداره...نیشخند

مدتها بود که کتاب هیجانی - جنایی نخونده بودم...و خب بعد مدتها چسبید...نیشخند

++انقد رفته بودم تو جو کتاب که شبا تا تقی به توقی میخورد و صدایی میومد از ترس زهره ترک میشدم!!!قهقهه با سوءظن به اطراف نیگا میکردم و وقتی میدیدم از مهاجم خیالی خبری نیست نفسی آسوده میکشیدم!نیشخند...که خب خیلی دوامی نداشت چون دو دیقه بعد دوباره هــی صداهای مختلف میومد...خنثی

+++پایان کتاب خیلی خیلی شوکه کننده بود! یعنی اصلا به ذهنم خطور نمیکرد همچین اتفاقی قراره بیفته!!!خنثی...حسابییی غافلگیر شدم رفت!خنثی

بعدا نـوشت : اگه حوصله و وقت خوندن کتابای چند جلدی رو ندارید و درضمن به موضوعات رمز و رازی و پلیسی علاقه دارید ، این کتاب کاملا مناسب شماست!نیشخند (عین این مغازه دارای مشتری مدار حرف میزنم ، نه؟ قهقهه)

خب دیگر سخن را کم کنیم ؛ همانگونه که از قدیم الایام میگویند : کم گوی و گزیده گوی چون دُر!نیشخند

 ...

طبق روال برای خلاصه و دانلود کتاب ، خیلی خوشگل شوت شید ادامه!نیشخند

 


دانلود : اینجا !


خلاصه :

جس کاستر ، دادستان ایالتی بخش جنایی شیکاگو ، که اکنون چهار سال است از همسرش دان (وکیلی موفق و حرفه ای) جدا شده است ؛ زندگی پرمشغله ای را میگذراند .

حالا پس از چهار سال دان و جس در پرونده ی تجاوز و قتل زنی روبروی هم قرار گرفته اند ؛ و جس در راه اثبات جرم قاتل آن زن با ترس های زندگی گذشته اش مواجه می شود ....

ترس هایی که در هشت سال گذشته سعی در سرکوبشان داشته است ...

 

قسمتی از کتاب: 

وقتی جس به محل کارش رسید، او منتظرش ایستاده بود، یا دست کم وقتی چشمش 
به او افتاد که بی حرکت نبش خیابان کالیفرنیا و خیابان بیست و پنجم ایستاده بود،
این طور به نظرش رسید. وقتی از پارکینگ بیرون آمد و با عجله به سمت اداره ی 
کل اجرایی در آن طرف خیابان می رفت، احساس کرد که او می پایدش. حالت 
چشمان تیره ی او از باد اواخر اکتبر که موهای طلایی رنگش را آشفته می کرد،
سردتر بود.
دست های بدون دستکش خود را بیرون از جیب های کت چرمی قهوه ای رنگ و
رو رفته اش مشت کرده بود . یعنی جس او را می شناخت؟
وقتی جس نزدیکتر شد، او به خود حرکتی داد و پوزخندی عجیب و ترسناک لبان
برجسته اش را یکوری کرد، انگار چیزی می دانست که جس از آن خبر نداشت. 
لبخند او عاری از صمیمیت بود و جس در حالی که چندشش شده بود، فکر کرد:
 درست مثل خندیدن بچه ای که از کندن بال پروانه ها کیف می کنه !


موضوع مطلب : رومنس / جنایی / رازآلود
آرشيو مطالب
آبان ٩٥
مهر ٩٥
امکانات وب